خاطره زایمان پســـــــر گلــــــــــــــــم 92/1/28
سلام هومانم پسر عزیزم امروز بعد مدت ها اومدم وبلاگت تا برا ت از خاطره روزی که تو از وجودم جدا شدی و اومدی تو بغلم بنویسم اومدی به زندگیمو برات بنویسم... چه روز هیجان انگیزی بود... واقعان بی اغراق پر هیجان ترین و قشنگترین استرس زندگیم تو بودی.... از شب قبل برات میگم.... من شبا با دوستام خاله هانی و سما و نازی تو دوران بارداری هرشب تو مسنجر تا پاسی از صبح باهم حرف و صحبت و شوخی داشتیم تا این دوران و به خیر و خوبی تموم کنیم و سختیاش کمتر به نظرمون بیاد ... از بین ما 4 تا اولین نفر من بودم زایمان میکرد بعد فردای من سما و بعد هانی و بالاخره نازی بود ...
نویسنده :
فرانک
10:38








