هومــــــــــان  جووونمهومــــــــــان جووونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

هومـــــــــــان عزیزم

خاطره زایمان پســـــــر گلــــــــــــــــم 92/1/28

سلام هومانم پسر عزیزم امروز بعد مدت ها  اومدم  وبلاگت تا برا ت از خاطره روزی که تو از وجودم جدا شدی و اومدی تو بغلم بنویسم اومدی به زندگیمو برات بنویسم... چه روز هیجان انگیزی بود... واقعان بی اغراق پر هیجان ترین و قشنگترین استرس زندگیم تو بودی.... از شب قبل برات میگم.... من شبا با دوستام خاله هانی و سما و نازی تو دوران بارداری هرشب تو مسنجر تا پاسی از صبح باهم حرف و صحبت و شوخی داشتیم تا این دوران و به خیر و خوبی تموم کنیم و سختیاش کمتر به نظرمون بیاد ... از بین ما 4 تا اولین نفر من بودم زایمان میکرد بعد فردای من سما و بعد هانی و بالاخره نازی بود ...
21 مرداد 1392

خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه

خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه   سلام گل من امروز یه روز خیلی خیلی بد بود برام   از صبح پا شدم دیدم بینیت خس خس میکنه چند روز بود اینطوری بود... دیدم داری اذیت میشی گفتم برات قطره بینیتو بریزم.... واااااااااای کاش دستم میشکستو نمیرفتم سراغ قطره لعنتی.... تو تو حالت خواب و بیداری بودی تا برات قطره و ریختمووووو یهو چشات از حدقه داشت میزد بیرون... نفس نمیتونستی بکشی... فقط جیغ میزدی. منم که همیشه از این بابتا میترسیدم نکنه یه وقت تنهام یه اتفاقی بیوفته من دست تنها باید چیکار کنم... خلاصه بلندت کردمو چند بار زدم پشتت دیدم نهههههه...
21 مرداد 1392